خار خشك زهد ، دل را رنجه دارد ، عشق كو « 1 » ؟ * تا به آب ديدگان اين خار را بستان كنيم
تا به كى افسردگيها ، آتشين روئى كجاست ؟ * تا به آب و تاب او دل را بهارستان كنيم
درد بىدردى ز ما خواهد بر آوردن دمار * درد عشقى تا به درد اين درد را درمان كنيم
كارها در دست ما چون نيست بايد ساختن * آنچه شايد كى توانيم آنچه آيد آن كنيم
با قضا هر كو ستيزد كار او مشكل شود * ما قضا را تن دهيم و كار را آسان كنيم
فيض صبرى بايدت تا دردها درمان شود * بيهده تا چند گوئى اين كنيم و آن كنيم
( 626 )
عمر عزيز تا به كى صرف در آرزو كنم * هاى بيا كه آرزو جمله فداى هو كنم
چند مرا خجل كند توبهء آبروى بر * مىسزد ار ز توبه خون ريزم و آبرو كنم
اشتر لنگلنگ من پاش خورد به سنگ من * سنگ دگر چه افكنم زحمت او دو تو كنم
عشوهء توبه مىخرم بازى « 2 » توبه مىخورم * گر فتد او به دست من بين كه چها به او كنم « 3 »
رخ بنماى پير من چند به خانقاه تن * نعرهء هاىها زنم مستى هوى هو كنم
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : عيش كو .
( 2 ) - چ ش : مىخرى يارى .
( 3 ) - چ پ : فاقد بيت .