در طلسم ماست پنهان گنج سرّ معرفت * تا شود اين گنج پيدا خويش را ويران كنيم
همتى كو تا چو ابراهيم بر آتش زنيم * آتشم عشق خدا بر خويشتن بستان كنيم
يا چو اسماعيل در راه رضايش سر نهيم * خويش را در عيدگاه وصل او قربان كنيم
يا چو نوح اوّل به سنگ دشمنان تن در دهيم * بعد از آن آب چشم آفاق را طوفان كنيم
يا به حبل اللّه آويزيم دست اعتصام * همچو عيسى بر فراز آسمان جولان كنيم
يا چو احمد بگسليم از غير حق يكبارگى * هر دو عالم را به نور خويش آبادان كنيم
مىكند بر موسى جان بغى فرعون هوا * كو عصاى عشق حق تا در دمش ثعبان كنيم
رست خار كفر در دل از فراقش وصل كو * خار را بستان كنيم و كفر را ايمان كنيم
گر چنين روزى شود روزى خدايا فيض را * دردهاى جمله عالم را به خود درمان كنيم « 1 »
( 624 )
گر شود روزى شبى كان ماه را مهمان كنيم * خويش را در مطبخ مهمانيش قربان كنيم
نيست ما را منزل « 2 » شايستهء او غير دل * خانهء دل را به شمع روى او تابان كنيم
هامش
( 1 ) - بدون تفاوت در تمام نسخهها .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : منزلى .