( 621 )
كنم انديشهء دنيا شود عقبى فراموشم * كنم انديشهء عقبى شود دنيا فراموشم
بيا انديشهء باقى كنم كآن جاى انديشه است * ز فانى بر كنم دل تا شود يك جا فراموشم
كسى كز وى من آبادم دمى نگذارد از يادم * ولى از عزّ و استغنا كند « 1 » خود را فراموشم
شوم غافل ازو هر دم دگر آيد فرا يادم * به يادش گويم اى مقبل مشو جانا فراموشم
مرو « 2 » تا بينمت سير و به يادم دار « 3 » چون رفتى * بيا اينجا در آغوشم مكن آنجا فراموشم
دل اندر عهد او بستم به اميد وفادارى * چه « 4 » دانستم كه خواهد كرد بىپروا فراموشم
مرا آن يار مىگويد به يادم دار پيوسته * نه امروزم به ياد آرى كنى فردا فراموشم
اگر پيوسته نتوانى گهى در خاطرم مىدار * به يادى چون مرا هرجا مكن يك جا فراموشم
به يادى چون مرا هر دم سزد گاهى كنى يادم * روى يكدم گر از يادم مكن الّا فراموشم
چو فيض از دين و از دنيا گذشتم بهر ياد او * به آن غايت كه شد هم دين و هم دنيا فراموشم
( 622 )
تا من نشوم بى خود هشيار نمىباشم * تا دل ندهم از كف دلدار نمىباشم
هامش
( 1 ) - چ پ : كنم .
( 2 ) - چ ش : مرا .
( 3 ) - چ پ ، ش : به يادم آر .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : چو