( 613 )
به دوست حال دل سوگوار را چه نويسم ؟ * به يار غار خود احوال غار را چه نويسم
به روز عيد « 1 » خود آن مايهء سرور و سعادت * حكايت غم شبهاى تار را چه نويسم
غم فراق عزيزان فزون ز حد شمارست * چگونه عرض كنم بيشمار را چه نويسم
ز دست رفت مرا كار و بار تا تو برفتى * به جان كار غم كار و بار را چه نويسم
كناره كردى « 2 » و شد بىكنار درد و غم من * حديث درد و غم بىكنار را چه نويسم
قرار دل چو توئى بىتو دل قرار ندارد * سوى قرار غم « 3 » بىقرار را چه نويسم
به من ز سوى تو هرگز پيام و نامه نيامد * حديث يك غم بيش از هزار را چه نويسم
غبار غم به سر هم نشست در دل تنگم * چه « 4 » گويم از دل تنگ و غبار را چه نويسم
چها كه بر سرم آورد روزگار جدائى * شكايت ستم روزگار را چه نويسم
حكايت غم هجران شنيد هر كه ، دلش سوخت * به دوستان سخن شعله بار را چه نويسم
به روزگار من آنها كه از فراق تو آمد * ز صد هزار هزاران هزار را چه نويسم
خموش فيض كه بر يار حال يار نهان نيست « 5 » * به يار قصهء هجران يار را چه نويسم
هامش
( 1 ) - چ ش : غيد .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : كنار كردى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : قرار ز غم .
( 4 ) - چ ش : چو .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : حال پنهان نيست .