( 607 )
اگر بديم و گر نيك خاكسار توايم * فتاده بر ره تو خاك رهگذار توايم
بلندى سر ما خاكسارى در تست * به نزد خلق عزيزيم از آنكه خوار توايم
تويى قرار دل ما اگر قرارى هست * و گر قرار نداريم بىقرار توايم
به سوى تست به هر سو كه مىكنيم سفر * بهر ديار كه باشيم در ديار « 1 » توايم
اگر طاعت تو مىكنيم مخلص تو * و گر كنيم گناهى گناهكار توايم
به هر چه در دل ما بگذرد تو دانايى « 2 » * اگر ز خلق نهانيم آشكار توايم
ز كردههاى بد خويشتن بسى خجليم * بپوش پردهء عفوى كه شرمسار توايم
اگر چه نامه سياهيم از اطاعت ديو « 3 » * چو فيض دشمن ديويم و دوستدار توايم
به گوش هوش شنيدم كه هاتفى مىگفت * غمين مباش كه ما يار غمگسار توايم
( 608 )
گر دل به عشق من دهى بهر تو دلدارى كنم * ور تن به حكم من نهى جان ترا يارى كنم
مستى شود گر آرزوت از عشق خود مستت كنم * مخمور اگر باشى ترا از غمزه خمّارى كنم
يارى اگر خواهى جليس من باشمت يار و انيس * خواهت دلت گر گفتگو بهر تو گفتارى كنم
چشم و دلت روشن شود خار گلت گلشن شود * چون روى سوى من كنى چون من ترا يارى كنم
يك لحظه هشيار ار شوى شوم ساغر دهم * دور از تو بيمار ار شوى من رسم تيمارى كنم
هامش
( 1 ) - چ پ : در يار .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : تو آگاهى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : تو .