درد ترا درمان كنم كار ترا سامان كنم * عيب ترا پنهان كنم بهر تو ستّارى كنم
خيل ترا قوّت دهم جند ترا نصرت دهم * بر دشمنان جان تو آيين پيكارى كنم
چون يار غمخوارت منم كف بر مگير « 1 » از دامنم * تا من ترا يارى كنم تا لطف و غمخوارى كنم
فيض اين جواب آن غزل از شعر مولانا كه گفت * « كارى ندارد اين جهان تا چند گلكارى كنم « 2 » »
( 609 )
خدايا از بدم بگذر ببخشا جرم و عصيانم * مبين در كردهء زشتم ببين در نور ايمانم
تو گفتى بندهاى خواهم كه اخلاصى درو باشد * چو در دست تو مىباشد گر اخلاصم دهى آنم
در ايمان به دل سفتم شهادت بر زبان گفتم * غبار شرك خود رفتم سزد بخشى گناهانم
تو اهل سحر را دادى به جنت جا به اسلامى * مرا هم جا دهى شايد چه شد آخر مسلمانم
چو مهر دوستانت را نهادى در دل ريشم * چه باشد « 3 » مهر ايشانم دهد جا نزد ايشانم
چو بغض دشمنانت را نهادى در دل تنگم * شود گر بغض آنانم برون آرد ز نيرانم
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : بر مدار .
( 2 ) - به نقل پاورقى چ پ : اين غزل در ديوان شمس منسوب به مولانا ديده نشده .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : چو باشد .