( 594 )
تا كى ز فراق تو نهم بر سر غم غم * تا چند به دل غصّه نشيند به سر هم
اى صيقلى اشك بيا تا بزدائيم * اين زنگ كه در سينه « 1 » به هم آمده از غم
اى بلبل همدرد ، دمى گوش فرادار * من هم بسرايم بود اين غم شودم كم
نى نى نكنم از غم هجر تو شكايت * از دوست چو آيد همه شاديست نه غم غم
شادست مرا دل « 2 » اگر از دوست رسد زخم * خوش باد ترا وقت كه گردى پى مرهم
هر چند برآورد ز دل گوهر اسرار * غواص زبان هيچ ازين بحر نشد كم
بسيار سخن بر سخن از سينه زند جوش * دل پر شود از قحط سخنكش نزنم دم
آيد سخن از دل به زبان تا كه برآيد * دربان لبان رد كند « 3 » از قحطى همدم
نازم بدل سينهء دريا دل خود فيض * هر چند غم آيد بودش جاى دگر غم
( 595 )
همه عمر بر ره تو رخ خود به خاك سودم * به كمينگه وصالت همه انتظار بودم
به فغان گهى و گاهى به طرب ترانه كردم * كه مگر تو رحم آرى همه نغمهاى سرودم
به خيال من كه هر دم به ره تو مىدهم جان * به گمان تو كه هرگز به تو آشنا نبودم
دل و جان و دين و دنيا خرد و صلاح و تقوى * به ره تو رفته رفته همه رفت هر چه بودم
چه كنم دلم نخواهد ز جهان به جز تو يارى * به يكانيكان نشستم همه را بيازمودم
نرود ز آينهء دل سبحات عكس رويت * كه به صيقل جمالت دل تيره را زدودم
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : از سينه .
( 2 ) - چ ش : شاد است دل .
( 3 ) - چ ش : دربان به آن رو كند .