بود بد دو جهان جمله در من و از من * ز هر بدى بر هم گر ز خويشتن رستم
مگير بر من « 1 » مسكين اگر بدى كردم * كه تو كريمى و من از خرد تهى دستم
اگر چه مستم با هوشيار همراهم * كه گر ز پاى درآيم بگيرد او دستم
شكار معرفت خويش را فكندم دام * برون نيامد ازين بحر جز تهى شستم « 2 »
به پايمردى عشق ار شكست خويش دهم * چو فيض در صف مردان حق زبر دستم
( 591 )
گه جلوهء لاهوت « 3 » دهد جام شرابم * گه عشوهء ناسوت فريبد « 4 » به سرابم
گه نقل و كباب از كف جانانه ستانم * گه فرقت جانانه كند سينه كبابم
جز محنت دوريش عقابى نشناسم * جز شادى نزديكى او نيست ثوابم
بىدوست يكى تشنهلب گرسنه چشمم * با دوست چو باشم همه نانم همه آبم
شد عمر گرامى همه در مدرسهها صرف * كو عشق كه فارغ كند از درس كتابم « 5 »
كو عشق كه معمور كند خانهء دل را * عمريست ز ويرانى دل خانه خرابم « 6 »
تا چند درين باديه سرگشته توان بود * اى خضر خدا را بنما « 7 » راه صوابم
فيض و سر تسليم و رضا بر قدم دوست * گر تيغ كشد بر سر من روى نتابم
هامش
( 1 ) - چ ش : مگير تو بر من .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : دستم .
( 3 ) - عق : ساقى لاهوت .
( 4 ) - عق : گه غول بيابان بفريبد .
( 5 ) - عق : كه راهى نگشايد ز كتابم .
( 6 ) - عق ، بجاى بيت :دل را به چه تعمير توان كرد خدا را * عمريست ز تعمير برون خانه خرابم( 7 ) - چ پ ، چ ش : خضر خدا ره بنما .