كارى از دست ما نمىآيد * هم تو كن كار ما توئى خلّاق
ما همه فانييم و تو باقى * ما لنا ينفد و مالك باق
طاعت ما پذير از در لطف * جرم بخشاى از ره اشفاق
بر تو بخشايش گنه آسان * صبر بر جان ما به غايت شاق
جگر ما گزيد مار هوا * قد سممنا و عندك الترياق « 1 »
نظرى كن ز روى لطف و كرم * فيض را بالعشىّ و الاشراق
( 547 ) حق « 2 »
بوى گلزار هُوست قصهء عشق * مىبرد سوى دوست قصهء عشق
مىكشد رفته رفته جان از تن * مغز گيرد ز پوست قصهء عشق
اى كه صد چاك در دلست ترا * چاك دل را رفوست قصهء عشق
هست در ذكر حق نهان مستى * مى حق را كدوست قصهء عشق
هر كه دارد ز حق به دل شوقى * بردش سوى دوست قصهء عشق
دم به دم رو به سوى حق دارد * هر كه را گفتگوست قصهء عشق
هر سوى موى من كند شكرى * كه مرا موبهموست بموست قصهء عشق
روبروى خدا بود عاشق * كه جهان پشت و روست قصهء عشق
يكنفس ذكر حق ز دست مده * دوست دارد چو دوست قصهء عشق
گلستان حق و بوى گل ذكرش * حق محيطست و جوست قصهء عشق
خام افسرده بهرهاى نبرد * پختگان را نكوست قصهء عشق
ذكر حق فيض بوى حق دارد * گل گلزار اوست قصهء عشق « 3 »
هامش
( 1 ) - چ ش : قد سمعنا و عندك الرتاق ؟ چ پ : التراق .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - در تمام نسخهها بىتفاوت .