( 548 )
در جهان افكندهاى غوغاى عشق * عالمى را كردهاى شيداى عشق
آفتاب و ماه و اخترها دوان « 1 » * روز و شب سرگشتهء سوداى عشق
كرد ميناى فلك قالب تهى * بر زمين تا ريختى صهباى عشق
مىدهد جان را حياتى دم به دم * صور اسرافيل بىآواى عشق
مىكشد جانهاى اهل دل ز تن * دست عزرائيل استيلاى عشق
عقلها را همچو سحر ساحران * مىكند يك لقمه اژدرهاى عشق
رفته رفته مىشوم از خود تهى * تا سرم پر گردد از سوداى عشق
در دل شب عاشقان را عيشهاست * خوشترست از روزها شبهاى عشق
روزهاى تيره بر شبها فزود * عمر من شد يك شب يلداى عشق
اى تهى از معرفت زحمت ببر * فيض داند قدر نعمتهاى عشق
( 549 )
تا به كى حسرت برم بر كشتگان زار عشق * هر چه بادا باد كوبان « 2 » مىروم بردار عشق
ز آشنايان جهان بيگانه گشتم در غمش * از جهان بيزار گردد هر كه باشد زار عشق
هر كه با عشق آشنا شد خويش را بيگانه ديد * عافيت را پشت پا زد هر كه شد بيمار عشق
پيش ازين هم گرچه بودم مست و از خود بىخبر * مستى ديگر چشيدم تا شدم هشيار عشق
چند ترسانى مرا از رستخيز خواب مرگ * صد قيامت بيش ديدم تا شدم بيدار عشق
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : روان .
( 2 ) - چ پ : گريان ، چ ش : گويان .