( 494 ) حق « 1 »
دلبرا درد مرا درمان تو باش * عاشقان را سر توئى سامان تو باش
درد بىدرمان مرا در جان ز تست * هم دواى درد بىدرمان تو باش
شد دل بريانم از تو داغدار * مرهم داغ دل بريان تو باش
در ره تو جان و دل كردم فدا * مر مرا هم دل تو و هم جان « 2 » تو باش
دل برفت و جان برفت ايمان برفت * دل تو باش و جان تو باش ايمان تو باش
بيدلان را دلبر و دلدار تو * عاشقان را جان تو و جانان تو باش
از سر هر دو جهان برخاستم « 3 » * فيض را هم اين تو و هم آن « 4 » تو باش
( 495 )
اى دل اندر راه او دهاسبه ران راجل مباش * چست ران چالاك رو لابث مشو كاهل مباش
تا جمال او نبينى يكنفس ساكن مشو * تا نيابى وصل ره رو رهن هر منزل مباش
خويشتن را بىمحابا در خطرها درفكن * در ميان بحر رو وابستهء ساحل مباش
راه دور و وقت دير و مركبت سست و ضعيف * بال عشقى جو بپر دربند آب و گل مباش
دم به دم در هر قدم هوش دگر در سر درآر * آگهى در آگهى جو مست لا يعقل مباش
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ : هم اين دل بريان ، چ ش : هم دل تو و مرهم تو .
( 3 ) - چ ش : برخواستم ؟
( 4 ) - چ ش : هم اين و هم آن .