چو درهاى سعادت باز خواهى * كليد عشق را دندانه مىباش
چو زلف او پريشان شد به صد دل * در او آويز خود را شانه مىباش
و گر زلفش شود زنجير عشّاق * برو عاشق شو و ديوانه مىباش
چو گل باشد تو بلبل باش و مىنال * اگر شمع است رو پروانه مىباش
اگر جز جان تو مسند كند دوست * فغان كن ناله كن حنّانه مىباش
تو يك قطره ز بحر لا مكانى * درون اين صدف دردانه مىباش
خمش كن گفتگو بگذار اى فيض * دهان را مهر كن بىچانه مىباش
( 493 ) عشق « 1 »
يار آمد يار پيش دويدش * هم دل و هم جان پيش كشيدش
هر چه بخواهد نزد « 2 » وى آريد * هر چه بگويد سر بنهيدش
دل خود چبود « 3 » جان خود كه بود * محو شويدش محو شويدش
غيرى آيد « 4 » هستى فروشد * به خنجر لا سر ببريدش
غير كه باشد سوى چه باشد * هى بكشيدش هى بكشيدش
عشق دوست را چه حلاوتست * الصّلا ياران هى بچشيدش
خامى ار گويد عشق چه باشد * آتش بزنيد و خوش بپزيدش
محتسبى اگر گرانى كند * رطل گرانى پيش نهيدش
زاهدى اگر خشكى كند * به جام ميى تازه كنيدش « 5 »
عشق فيض را گرديد ميهمان « 6 » * از دل و از جان بكشيدش
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ ش : به نزد .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : كه بود .
( 4 ) - چ ش : غيرى ابدى .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : فاقد بيت .
( 6 ) - عق : مهمان .