بنوش آنچه در ساغرت مىكنند * ترا نيست كارى به دُرد و صفاش
سر توبه را گر ببرّيد « 1 » فيض * ز چشمان ساقى دهد خون بهاش
( 490 )
جمال « 2 »
مىكنم هر چند پنهان مىشود اين راز فاش * عشق را نتوان نهفتن هست بى جا اين تلاش
دل ز من بردى ببر جان نيز اگر خواهى رواست * هر دو عالم باشد از قربان يك موى تو باش
مدعايى نيست دل را غير جان كردن فدا * مدعى گر غير اين گويد سپردم با خداش
مرغ دل خواهد كه بر گرد سرت گردد مدام * گر بجان مىشد ميسّر بنده مىكردم تلاش
ماه و خورشيد فلك شمع و پرى حور و ملك * هر فروزان روى پيش روى تابان تولاش
سرو و شمشاد و صنوبر كى رسد در قامتت « 3 » * هر سهىقدى بلاگردان بالاى تو كاش
دل برون « 4 » نايد عبث آن زلف را بر هم مزن * اين دل آشفته جز زلف پريشان نيست جاش
اى كه گفتى نيست خوبان را وفا بردار دل * اى پى دل مىروم « 5 » كارى ندارم با وفاش
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : ببرند .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : بر قامتت .
( 4 ) - چ ش : دل بران .
( 5 ) - چ ش : مىرود .