به لاف كرد گهى دعوى الوهيت * گهى گزاف سخن گفت از حد خود بيش
يكى به عالم عقل آمد و مجرّد شد * يكى به اوج علا شد به آشيانهء خويش
يكى چو فيض ميان كشاكش اضداد * اسير و بيدل « 1 » و بيچاره ماند در تشويش
( 498 ) حق « 2 »
در ميكده دوش رند قلّاش * مىگفت به پاكباز او باش
كز سرّ حقيقتم خبر ده * يك نكته بگو به رمز يا فاش
گفتا سخن برهنه خواهى * بشنو تو ز عور مفلس لاش
جز ذات يگانهء مجرد * كس نيست درين سرا تو خوش باش
پيوسته موحّدست خود را * پنهان شده لام الف « 3 » در الّاش
هر كو فانى دروست باقيست * « مَنْ ماتَ مِنَ الهَوى فَقَدْ عاشَ » « 4 »
اين حرف اگر فقيه فهميد « 5 » * شاباش زهى فقيه شاباش
چون فيض اگر شوى مجرّد * بس فيض كه يا بى از سخنهاش
( 499 ) حق « 6 »
آمد خيالش دوشم در آغوش * بگرفت تنگم رفتم من از هوش
هشيار گشتم ديدم جمالى * كز ديدنش عقل مىگشت مدهوش
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : اسير بيدل .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ ش : لام و الف .
( 4 ) - يعنى : مرگ در عشق حيات جاودانى است .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : فهمد .
( 6 ) - عنوان از اصلى .