گر تو گويى دل نسازد با جفاى گلرخان * ديده سازد با رخش دل گو نسازد با جفاش
هر كسى خواهد كه از خود دفع گرداند بلا * فيض مىخواهد كه باشد تا كه باشد در بلاش
( 491 ) كمال « 1 »
به خوردن بنه دل شاد مىباش * خدا را بنده شو آزاد « 2 » مىباش
هوا را پشت پا زن خاك ره شو * تهيدست از جهان چون باد مىباش
بر افكندگان افكندگى كن * بر سنگين دلان فولاد مىباش
خليل حق چو بينى شود ذبيحش * به نمرودى رسى شدّاد مىباش
چو بينى موسى مىباش هارون * و گر فرعون ذو الاوتاد « 3 » مىباش
به عاد ار بگذرى مىباشد صرصر * چو برخوردى به هودى هاد مىباش
بيا شاگردى آل نبى كن * جهان را سر بسر استاد مىباش
ازيشان گير تعليم قواعد * پس آنگه صاحب ارشاد مىباش
خدا را بندگى كن در همه حال * چو فيض از هر دو كَون آزاد مىباش
اگر خواهى رهى سوى حقايق * رسون شرع را منقاد « 4 » مىباش
( 492 ) عشق « 5 »
چو مرد او شدى مردانه مىباش * چو مست او شدى مستانه مىباش
اگر در سر هواى دوست دارى * ز خويش و آشنا بيگانه مىباش
چو خواهى لذّت مستى بيابى * شراب عشق را پيمانه مىباش
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : بندهء آزاد .
( 3 ) - سورة الفجر آيه 10 و سوره ص آيه 12 به شرح فهرست .
( 4 ) - اصلى : استاد ؟
( 5 ) - عنوان از اصلى و در تمام نسخهها برابر .