دل يافت به نزدش بار بنشست بر دلدار * جان لطف ز « 1 » جانان ديد پيوست به جانانش
دل خواست ازو چاره جان جست ازو درمان * هر يك چو بديد او بود خود چاره و درمانش
دل داد به عشقش جان بگرفت دو صد چندان * اى كاش شدى صد جان هر لحظه به قربانش
جان داد به عشق ايمان بستد به عوض ايقان * ايمان چو به ايقان داد با عين شد ايمانش
چشمش به اشارت گفت يك نكته به ابرويش * يعنى چو نفهمد فيض حاجب تو بفهمانش
چون نيك نظر كردم در عالم بيهوشى * ديّار نديدم هيچ جز حسن و جز احسانش
( 488 ) حق « 2 »
سحر رسيد ز غيبم به گوش هوش سروش * كه خيز و از كف ما « 3 » بادهء طهور بنوش
از آن سروش شدم مست و بى خود افتادم * شراب تا چه كند چون سروش برد از هوش
گذاشتم تن و با پاى جان روانه شدم * روان روان شد و تن تن زد از سماع سروش
به قدسيان چو رسيدم مرا گرفت از من * صلاى ساقى ارواح و بانگ نوشانوش
هامش
( 1 ) - چ ش : جان ز لطف .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ ش ، چ پ : از لب ما .