از گل رويش درون خويش را گلزار كن * زين گلستانها گذر كن باش خود گلزار خويش
بگذر از دارى كز آب و گل بود بنياد آن * مسكن از دل ساز و از جان دار با خود دار خويش
از دل و جان ساز دار و باش خود هم جان و دل * هم تودار « 1 » خويش باش و هم تو خود ديّار خويش
گر تجارت مىكنى خود را بيار خودفروش * تا زيانت سود گردد باش خود بازار خويش
بىبصيرت كار كردن پشت بر ره كردنست * رو بصيرت كسب كن پس روى كن در كار خويش
بار بر كس گر نهى دوش خودت گردد گران * دوش خودخواهى سبك ، بر كس ميفكن بار خويش
در حقيقت هست آزار كسان آزار خود * بگذر از آزار كس فارغ شو از آزار خويش
فيض را بس زار ديدم گفتمش زار كهاى * گفت حاشا يار من من زار خويشم زار خويش
( 487 )
رفتيم من و دل دوش ناخوانده به مهمانش * دزديده نظر كرديم در حسن و در احسانش
ديديم ز حسن احسان ديدم در احسان حسن * دل برد ز من حسنش جان داد به دل خوانش
مدهوش رخش شد دل مفتون لبش شد جان * اين را بگرفت اينش آن را بربود آتش
هامش
( 1 ) - چ ش : هم دار .