( 485 )
بتى از دور اگر بينى مرو پيش * كه من ديدم سزاى خويش از خويش
به كوى دلبرى افتد « 1 » گذارت * به هر دو دست گير اى دل سر خويش
در آن كو صد بلا مىآيد از پس * در آن كو صد خطر مىخيزد از پيش
شود تن زار و جان ماواى آزار « 2 » * جگر از غصّه خون ، دل از جفا ريش
گهى از غمزهاى بر دل خورد تير * گه از مژگانى آيد بر جگر نيش
گه از زلفى به جان آيد كمندى * گه از گيسويى افتد دل به تشويش
چها از عشق اينان من كشيدم * هنوزم تا چه آيد بعد ازين پيش
طبيبان را ز غم دل خون شود خون * اگر دستى نهندم بر دل ريش
به رسوائى كشد آخر مرا كار * ندارم طاقت كتمان ازين بيش
مگر عشق خدايى گيردم دست * كه سازم عاشقى را مذهب و كيش
رساند تا مرا آخر به جايى * كه نبود حدّ انسانى از آن « 3 » بيش
خدايا فيض را عشق رسائى * كرم كن از محبّت خانهء خويش
( 486 )
اى كه مىجوئى برون از خويشتن دلدار خويش * در درون جان تست از خويشتن جو ، يار خويش
پردهء دلدار تو جوياى دلدار تو است * جستجو بگذار تا بينى رخ دلدار خويش
گر ندارى تو بصر رو وام « 4 » كن از وى بصر * تا ببينى در درون جان خود « 5 » دلدار خويش
هامش
( 1 ) - عق : بكوى عشق اگر افتد .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : مأواى انوار .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : ازين .
( 4 ) - چ ش : بصر وام .
( 5 ) - چ پ : جاى خود .