خط و خالش چو كند « 1 » جلوه و بالى شودش * دل طاوس بدان شاد كه بالى دارد
گوهر دل مده از كف به متاع دنيا * كه نيرزد به كهى « 2 » هر چه زوالى دارد
گو به بيهوده مكن سعى كه در دار فنا * هر كه راحت طلبد فكر محالى دارد
جان كند در طلب دنيى و بيگانه خورد * خواجه شادست كه مالى و منالى دارد
زائد از قدر ضروريش وبالست و بال * اى خوش آن كس كه كفافى ز حلالى دارد
فيض را بر سر آن كوى چو بينى بى خود * بگذارش به همان حال كه حالى دارد
( 435 ) جمال « 3 »
در سرم عشق تو غوغا دارد * عشق تو قصد سر ما دارد
بيخودم كرد نگاه مستت * چشم تو نشئه صهبا دارد
مىكند عارض تو عرض خطى * با دل ما سر سودا دارد
دانهء خال تو بهر صيدم * دامى از زلف چليپا دارد
زمرهء سروقدان را پيشت * قد شمشاد تو بر پا دارد
پيش روى تو قمر را چه محل * كى قمر لعل شكر خا دارد
رشك خال و خطت از خور چه عجب * رخ خورشيد كى اينها دارد
چه عجب گر بردم مجنون رشك * اين صفا كى رخ ليلا دارد
چه عجب گر دل من روز نديد * زلف تو صد شب يلدا دارد
هامش
( 1 ) - چ ش : چ كند .
( 2 ) - چ ش : گهى .
( 3 ) - عنوان از اصلى .