از بنىآدم چه مىخواهند اين قوم پرى * يا رب اين بيداد خوبان را كه بر ما چير كرد ؟
تا دچار من شدست ابرو كمانى در كمين * بهر قصد جان من مژگان خود را تير كرد
اى عزيزان با دل من نازنينان را چه كار * در شمار چيستم تا بايدم تسخير كرد
نى غلط كردم كه اينان نيز چون من سخرهاند * پادشه عشقست معشوقى كجا تقصير كرد
روز اول پاى دل را فيض مىبايست بست * كار چون از دست شد كى مىتوان تدبير كرد
بودنى چون بايدش بودن پشيمانى چه سود * رو نمايد آخر آن كاوّل قضا تقدير كرد « 1 »
( 432 ) جمال « 2 »
دل گر غمين شود شده باشد چه مىشود * جان گر حزين شود شده باشد چه مىشود
عشقش چو گرم كرد و برافروخت سينه را * آه آتشين شود شده باشد چه مىشود
از غم چو شاد مىشود اين دل گر آن نگار * دل آهنين شود شده باشد چه مىشود
گفتى كه با تو بر سر ناز و كرشمه است * گو اينچنين شود شده باشد چه مىشود
جان تشنهء « 3 » بلاست جگر دوز غمزهاى * گر دلنشين شود شده باشد چه مىشود
هامش
( 1 ) - در كليهء نسخ بدون تفاوت .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : بستهء .