تير مژگان تو گر هر لحظه * جا كند در دل من جا دارد
مىنداند كه چه با ما كردى * زاهد از ما گله بى جا دارد
نمكيدست لب شيرينت * تلخ گوئى كه غم ما دارد
الحذر اى كه سر دين دارى * غمزهاش روى به يغما دارد
وصف آن يار مكن ديگر فيض * زاهد ما سر تقوى دارد « 1 »
( 436 ) جمال « 2 »
شوخ آهو چشم من چون روى در صحرا كند * بهر صيد از تير مژگان رخنه در دلها كند
تير آن ابرو كمان هرگز نمىگردد خطا * هر كه را گردد دچار اندر دل او جا كند
افكند تيرى ز مژگان جانب نظارگان * تا براى عشق خود در هر دلى جا وا كند
تا نه بگريزد « 3 » شكار از دام او چون صيد كرد * هر دلى را حلقهاى از زلف خود بر پا كند
عكس صيادان كه صيد خويش را از پى روند * صيدش از پى مىرود تا شايدش پروا كند
عشق در دل چون « 4 » كند جا پادشاه دل شود * چون غلامان عقل را در پيش خود بر پا كند
هر چه خواهد مىكند در كشور دل شاه عشق * عقل را كو زهرهاى تا حجتى القا كند
هامش
( 1 ) - در كليهء نسخ بدون تفاوت .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ : بنگريزد .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : عشق چون در دل .