گفتم به كوى عشقت پايم به گل فروشد * گفتا كه كوچهء عشق راهى بدر ندارد
گفتم سراى دل را ره كو و در كدامست * گفتا به دل رهى نيست اين خانه در ندارد
گفتم تو گوى خوبى از دلبران ربودى * گفتا كه مادر دهر چون من پسر ندارد
گفتم كه بر فلك هست خورشيد و ماه تابان * گفتا كه همچو روئى شمس و قمر ندارد
گفتم رهى به كويت بنماى اهل دل را * گفتا كه راه عشقست « 1 » راهى دگر ندارد
گفتم كه از غم تو تا چند زار نالم * گفتا كه در دل ما زارى اثر ندارد
گفتم كه فيض در عشق از خويش بىخبر شد * گفتا كسيست عاشق كز خود خبر ندارد
( 431 ) جمال « 2 »
اى مسلمانان مرا عشق جوانى پير كرد * پاى دل را كافرى در زلف خود زنجير كرد
نى غلط ، گردد جوان از عشقبازى اهل دل * غم كه باشد تا تواند عاشقان را پير كرد ؟
نى غلط هم نيست سوزد مغز را در استخوان * هم جوان هم پير را از جان شيرين سير كرد
هامش
( 1 ) - چ پ : عشقت .
( 2 ) - عنوان از اصلى .