ما را بس است يار اگر جاى زاهدان * خلد برين شود شده باشد چه مىشود
بس مرد عشق را همه جانها به لب رسيد * فيض ار چنين شود شده باشد چه مىشود
( 433 ) جمال « 1 »
هر كجا آن ماه سيما مىرود * بس دل و بس دين به يغما مىرود
گر به صحرا رفت دريا مىشود * ز آب چشمى كان به صحرا مىرود
ور به دريا مىرود خون مىشود * بس كه خون دل به دريا مىرود
سرو آزادى نخواهد بعد ازين * گر به باغ آن سرو بالا مىرود
مىشود گل رنگ رنگ از شرم اگر * در چمن بهر تماشا مىرود
زلف و گيسو چون پريشان مىكند * در سر شوريده سودا مىرود
نشنود دل پند ، واعظ لب ببند * اين سخنهاى تو بى جا مىرود
از مى لعل شكرريز لبش * بر زبان فيض اينها مىرود « 2 »
( 434 ) كمال « 3 »
شهرهء شهر شود هر كه جمالى دارد * كشد آزار خسان هر كه كمالى دارد
حسن را جلوه مده در نظر بىدردان * جلوه آفت بود آن را كه جمالى دارد
خمش اى مرغ خوشآواز كه در سر صياد * بهر تدبير شكار تو خيالى دارد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - در كليهء نسخ بدون تفاوت .
( 3 ) - عنوان از اصلى .