گردد قدم ار رنجه كنى جانب عشاق * خاك قدمت هر كه سرى داشته باشد
در بوم دل از هجر تو بس خار كه كشتيم « 1 » * بو كز گل وصل تو برى داشته باشد
راز دل خود فيض به بيگانه نگويد * گر يار ز حالش خبرى داشته باشد
( 421 ) كمال « 2 »
كاش از دل بيدل خبرى داشته باشد * زين قصهء مشگل خبرى داشته باشد
گر از دلم آگاه شدى رحم نمودى * اى كاش دل از دل خبرى داشته باشد
اى كاش بداند جگرست اين نه سر شكست * از خارج و داخل خبرى داشته باشد
كشتم همه مهر و درويدم همه غم كاش * زين مزرعهء دل خبرى داشته باشد
اى كاش بداند كه چه كِشتم چه درودم * زين كشته و حاصل خبرى داشته باشد
اى كاش بدانم كه چرا مىكشدم زار * مقتول ز قاتل خبرى داشته باشد
زان خواستم از وى نظرى تا بدهم جان * كاش از دل سايل خبرى داشته باشد
اى كاش بفهمم « 3 » سخن ناصح پرگو * ديوانه ز عاقل « 4 » خبرى داشته باشد
در بحر غم عشق غريقست دل فيض * اى كاش ز ساحل خبرى داشته باشد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : كشتم .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ ش : بفهم .
( 4 ) - چ ش : ديوانهء عاقل .