بر لبم چون نهى لب ميگون * سرّ روحى فداك خواهم ديد
عاقبت جان به وصل خواهم داد * رمز هذا بذاك خواهم ديد
زان لب و چشم مست خواهم شد * حسرت جان تاك « 1 » خواهم ديد
كامم از تو حصول خواهد يافت * بر درت فيض خاك خواهم ديد
( 426 ) جمال « 2 »
دل بستم اندر مهر او تا او براى من شود * بيگانه گشتم از دو كون تا آشناى من شود
مهرش به جان مىكاشتم تا بر دهد لطف و وفا « 3 » * دردش به دل مىداشتم كآخر دواى من شود
او را سراپا من نخست مهر و وفا پنداشتم * كى گفتمى كآن بىوفا جور و جفاى من شود
پروردم آن بالا به ناز تا كش شبى در بر كشم * كى اين گمان بردم كه او روزى بلاى من شود
گفتم نخواهد كرد او بر من كسى را اختيار * كى گفتم او را مدّعى آخر به جاى من شود
كشتم به دل خار غمش كآرد گل شادى ببار * در خاطرم كى مىخليد كو غمفزاى من شود
گفتم تواند بود فيض در خدمتت بندد كمر * گفتا شود تاج سران گر خاك پاى من شود
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : اتاك .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : مهر و وفا .