( 422 ) جمال « 1 »
مرا تو دوست ندارى خدا نخواسته باشد * به نزد خود نگذارى خدا نخواسته باشد
برانيم ز در خويشتن به خوارى و زارى * حق وفا نگزارى « 2 » خدا نخواسته باشد
سگان كوى درت را چو بشمرى ز سر لطف * مرا در آن نشمارى خدا نخواسته باشد
ز دست عشق تو خون جگر پياله پياله * كشم نو رحم نيارى خدا نخواسته باشد
بميرم و ببرم حسرت رخت به قيامت * چنين كشيم به زارى خدا نخواسته باشد
كنم به خدمت تو عرض مدّعاى « 3 » دل ريش * تو رو به مدّعى آرى « 4 » خدا نخواسته باشد
به تو گمان نبرد فيض اينقدر ستم و جور * تو اين صفات ندارى خدا نخواسته باشد
( 423 ) جمال « 5 »
به جانى لطف پنهان مىفروشد * جهان جان به يك جان مىفروشد
دهد بوسى عوض جانى ستاند * بخر و اللّه ارزان مىفروشد
دلم هر دو جهان با صد جهان جان * به يكدم وصل جانان مىفروشد
نفهميدست ذوق عشق و مستى * كه هشيارى به مستان مىفروشد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : وفا نگذارى .
( 3 ) - چ ش : مدّعا دل ريش .
( 4 ) - چ پ : نيارى .
( 5 ) - عنوان از اصلى .