گفت حافظ كه كشيد « 1 » از سر انديشه نقاب * غزلى را كه ملايك در ميخانه زدند
ما به صد خرمن پندار زره چون نرويم * چون ره آدم بيدار « 2 » به يكدانه زدند
فيض خوش باش كه ما را نتوان از ره برد * رهبران دل ما ساغر شكرانه زدند
( 417 ) جمال « 3 »
ز روى مهوشان چشمم دمى دل بر نمىدارد * ازين بهتر كسى از عمر حاصل بر نمىدارد
يكى مىگفت دل بردار از روى بتان گفتم * مرا عشقست چون جان كس ز جان دل بر نمىدارد
نصيحت دور دار از من كه كار عاقلانست آن * كسى كو عشق ورزد بار عاقل بر نمىدارد
ز تيغ جور خوبان زنده مىگردد دلم آرى * چنين مرغ از چنان صياد بسمل بر نمىدارد
دل از عشق مجازى رو به معشوق حقيقى كرد * چو حق بين شد دگر او مهر باطل بر نمىدارد
ز معنى يافت چون صيقل ز صورت زنگ كى گيرد * صفا چون يافت از جان دل ز تن گِل بر نمىدارد
شراب عشق حق نوشد به هر دم بىدهان و لب * ز چشم مست خوبان فيض از آن دل بر نمىدارد
هامش
( 1 ) - عق : چو كشيد .
( 2 ) - عق : بيچاره .
( 3 ) - عنوان از اصلى و در تمام نسخهها برابر .