( 418 ) جمال « 1 »
آنكه باشد مست زهد او عيب مستان چون كند * خود بت خود گشته منع بتپرستان چون كند
از چنين رويى مكن بيهوده منعم زاهدا * هر كه دارد چشم با اين گوش با آن چون كند
طاعت حق بهر كام خود كنى گوئى مرا * روز و شب گرد بتان گشتن مسلمان چون كند
قبلهء من گرچه اينانند مقصودم خداست * ورنه مرد ره دل اندر بند طفلان چون كند
تو خدا را مىپرستى بهر شير و انگبين * بندگى از بهر خوردن اهل ايمان چون كند
من خدا مىبينم اندر روى شاهد خط گواه * زانكه ناپاينده نور خويش رخشان چون كند
تو خدا را بهر خود خواهى من اينان بهر او * زاهدا انصاف خواهم منع اين آن چون كند
مىكنم دعوى حق بينى ولى اثبات آن * شاهد نابالغ و خط پريشان چون كند
دعويم با شاهد و خط است ليك از ننگ و نام * گوش قاضى با خط اين نوجوانان چون كند « 2 »
فيض بس كن گفتگو شعر تر مستانه گو * شاعر صوفى سخن با خشكمغزان چون كند
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : فاقد بيت .