هر كه اخلاص را شعار كند * حكمت او را نثار مىباشد
هر كه يارى نخواهد از مخلوق * حقتعالىاش يار مىباشد
هر كه ز اغيار بر كنار بود * دوستش بر كنار مىباشد
باوفا هر كه عقد محكم كرد * عهدهاش استوار مىباشد
با قناعت هر آنكه خوى گرفت * بىنيازيش يار مىباشد
هر كه بارى نهد به دوش كسى * گردنش زير بار مىباشد
هر كرا جهل گشت دامنگير * خوار و بىاعتبار مىباشد
هر كه با حرص و با طمع شد يار * سخرهء افتقار مىباشد
با حسد هر كه باشدش سر كار * تا ابد سوگوار مىباشد
هر كه خود را بزرگ مىداند * سبك و خُرد و خوار مىباشد
هر كه افكندگى و پستى كرد * عزّتش پايدار مىباشد
به كرم هر كه مىگشايد كف * بر اعادى سوار مىباشد
شعر فيض است سربهسر حكمت * غير اين شعر عار مىباشد
( 414 ) كمال ياد مرگ و ساز مرگ « 1 »
اگر سوى شام ار برى مىرود * اجل آدمى را ز پى مىرود
دلا ساز ره كن كه معلوم نيست * كزين خاكدان روح كى مىرود
دى عمر آمد بهاران گذشت * بهاران گذشتند و دى مىرود
بهر جا دلت رفت آنجاست جات « 2 » * سرا پاى دل را ز پى مىرود
دل تو چو شخص و تنت سايه است * به هرجا رود شخص فى مىرود
دل اندر خدا بند و بگسل ز خلق * كه آخر همه سوى وى مىرود
از آن روى دل در خدا كرد فيض * كه لا شىء دنبال شىء مىرود
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : جان .