( 415 ) عشق « 1 »
كجا مىرود روح و كى مىرود * كجا و كى از پيش وى مىرود
كجا و كيى كى بود روح را * كه اين هر دو تن را ز پى مىرود
ز امر خدايست روح و خدا * كى آيد به جايى و كى مىرود « 2 »
چو بى خود شوى دانى اين راز را * كه در بيخودى دل به وى مىرود
مى عشق آگاه سازد ترا * كه غفلت بدينگونه مى مىرود
به جز مستى عشق و شور جنون * ز پيش تو اين كار كى مىرود
دمى سوى ما آ تماشاى را * ببين تا چه غوغاى مى مىرود
چنان « 3 » بر زمين ريخت خم مى ز جوش « 4 » * چنان بر فلك هاى و هى مىرود
كه تا پشت ماهى رسيده است مى * كه تا زهره آواز نى مىرود
دمى فيض را گر برآيد چنين * خرد را دگر كى ز پى مىرود
( 416 )
عاشقان از لب « 5 » خوبان مى مستانه زدند * به نظر زلف دلاويز بتان شانه زدند
هر كه مجنون تو شد از همه قيدى وارست * عاقلان راه نبردند به افسانه زدند
عاشقان چاره دل دادن جان چون ديدند * جان نهاده به كف دل در جانانه زدند « 6 »
در ازل بادهكشان عهد به مستى بستند * پاس پيمان ازل داشته پيمانه زدند
راه ارباب خرد چون نتوانست زدن * به مى و مغبچه راه من ديوانه زدند
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ : فاقد بيت .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : چنين .
( 4 ) - چ پ ، چ ش ، مى ز خويش .
( 5 ) - عق : از رخ .
( 6 ) - عق بعد از اين بيت بيت ذيل :شمع مىسوزد و پروانه كسى را ز غمش * تيغ پروانهء شه بر سر پروانه زدند