خداوندا مرا بينائى بخش « 1 » * بدانم تا چه بايد گفت و چه كرد « 2 »
نمىسازد ترا جز نيستى فيض * برآور از نهاد خويشتن گرد
( 410 ) عشق « 3 »
تا جان نشود ز اين و آن فرد * بر دل نشود غم جهان سرد
تا دل نشود به عشق او جفت * جان كى گردد ز اين و آن فرد
در آتش عشق تا نجوشى * جان مىنتوان فداى او كرد
بىدردى از آن تمام دردى * در دست دواى مرد بىدرد
در دست دواى هر فسرده * به فروش متاع جان بخر درد
تا مرد زنان و ره زنانى * در راه خداى نيستى مرد « 4 »
بزداى ز دل غبار كثرت * بنگر به جمال واحد فرد
كى فيض رسد به گرد مردان * تا زو باقيست ذرهء گرد
( 411 ) عشق در فناى در عشق « 5 »
سرم سوداى سودائى ندارد * دلم پرواى پروائى ندارد
به جز سوداى عشق لاابالى * سر شوريده سودائى ندارد
به جز پرواى بىپروا نگارى * دل ديوانه پروائى ندارد
دل آزادهام از هر دو عالم * تمناى تمنائى ندارد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : بينائى ده .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : چون كرد .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ پ : فرد .
( 5 ) - عنوان از اصلى .