( 404 ) عشق « 1 »
عاشقى را جگرى مىبايد * احتمال خطرى مىبايد
نتوان رفت درين ره با پاى * عشق را بالوپرى مىبايد
گريهء نيمشبى در كارست * دود آه سحرى مىبايد
ديده را آب ده از آتش دل * عشق را چشم ترى مىبايد
نبرى پى سوى بىنامونشان * خبرى يا اثرى مىبايد
از تو تا اوست رهى بس خونخوار * راه رو را جگرى مىبايد
تو نهاى مرد چنين دريايى * رند شوريده سرى مىبايد
بر تنت بار رياضت كم نه * روح را لاشه خرى مىبايد
دست در دامن آگاهى زن * سوى او راهبرى مىبايد
نتوانى تو به خود پى بردن * مرد صاحبنظرى مىبايد
چشم و گوش تو به شرك آلوده است * چشم و گوش دگرى مىبايد
هست هر قافله را سالارى * هر كجا پاست سرى مىبايد
ناز پرورد كجا عشق كجا * عشق را شور و شرى مىبايد
چون مگس چند زند بر سر دست * فيض را لبشكرى مىبايد
عاقبت نخل اميد ما را * از وصال تو برى مىبايد
( 405 ) جمال « 2 »
شكرافشان دهانش نگريد * لبن آلوده لبانش نگريد
به نگاهى به جهان جان بخشد * حكم بر جان و جهانش نگريد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و در تمام نسخهها بىتفاوت .
( 2 ) - عنوان از اصلى و اين غزل را در اقتفاى غزل معروف محتشم كاشانى سروده با اين مطلع :روى ناشسته چو ماهش نگريد * چشم بىسرمه سياهش نگريد