عشق تو خريدم من بر جانش گزيدم من * عشق تو به جان اى جان يعنى بنمىارزد
چون روى تو ديدم من از خويش بريدم من * كردم دل و جان قربان يعنى بنمىارزد
دل شد چو غمت را جا سر رفت درين سودا * آن سود بدين خسران يعنى بنمىارزد
درياى غم عشقت گر غرق سرشكم كرد * آن بحر بدين طوفان يعنى بنمىارزد
گر خانه كنم ويران گنجم دهد آن سلطان * آن گنج به خانومان يعنى بنمىارزد
يك بوسه از و بستان و اندر عوضش ده جان * و اللّه كه بود ارزان يعنى بنمىارزد
خون گرچه بسى خوردم عشق تو بسر بردم * فيض اين بنگر با آن يعنى بنمىارزد
( 385 ) عشق « 1 »
هر كجا بود خوبى در فنون حسن استاد * در رموز معشوقى از تو مىبرد ارشاد
زلف كافرت سركش تيره غمزهات جانكاه * دين ز دست اين نالد جان از آن كند « 2 » فرياد
عشق تو خرابم كرد هجر تو كبابم كرد * از لبت شرابم ده زندهام كن و آباد
بىتو چون توانم زيست با تو چون توانم بود * هجر مىكند بيداد وصل مىكَند بنياد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : از او كند .