هجرت آتش افروزد وصل پاك مىسوزد * اى ز هجر تو فرياد وى ز دست وصلت داد
چند اسير خود باشم « 1 » از خودم بخر جانا * گرد سر بگردانم ليكنم مكن آزاد
از خودم رهايى ده تا همه ترا باشم * محو ذكر تو گردم جز تو هيچ نارم ياد
خواهم از خود آزادى تا ترا شوم بنده * چون ترا شدم بنده از جهان شوم آزاد
بىتو در نفيرم من در غم و زحيرم من * خويش را به من بنما تا شوم به رويت شاد
فيض ميرد از دوريت و ز بلاى مهجوريت * كى تو اين روا دارى چون پسندى اين بيداد
( 386 ) حق « 2 »
كم عطا ياء اعطَيْت مِن عطاياك فَزِدْ * كم هدايا اهديت مِن عطاياك فَزِد
كم خطاياى غفرت كم مساوىّ سترت * كم لسوءاي صبرت مِن عطاياك فزد
جرمها بخشيدهاى عيبها « 3 » پوشيدهاى * در وفا كوشيدهاى مِن عطاياك فزد
عفوها فرمودهاى ، لطفها بنمودهاى * در كرم افزودهاى مِن عطاياك فزد
طعم ايمان دادهاى ، ذوق عرفان دادهاى * داد احسان دادهاى مِن عطاياك فزد
آفريدى به كرم ، پروريدى به نعم * مگذارم در غم مِن عطاياك فزد
فيض را ، كدّ دادهاى « 4 » شوق بىحد دادهاى * عشق سرمد دادهاى مِن عطاياك فزد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : باشيم .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : بخشيدهاى و عيبها .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : را گر دادهاى .