گر صبا از زلف مشكينت نسيمى آورد * عاشقان را موبهمو آشفته و شيدا شود
گر به ميدان دست آرى سوى چوگان در زمان * صد هزاران گوى سر از هر طرف پيدا شود
از غلاف مهر تيغ قهر چون بيرون كشى * بهر سبقت در ميان عاشقان غوغا شود
چشم مستت گر نظر بر نرگسستان افكند * ديدهء نرگس ز فيض آن نظر بينا شود
در وجودش كى تواند كرد شك ديگر كسى * آن دهان نيست هستت گر بحرفى وا شود
ناصحا عيب من بيدل به رسوائى مكن * هر كسى كو عشق ورزد لاجرم رسوا « 1 » شود
جان بخواهى داد فيض آخر تو در سوداى او * آرى آرى اهل دل را سر درين سودا شود
( 381 ) حق « 2 »
اى خوش آن صبحى كه چشمم بر جمالت وا شود * يا شب قدرى كه در كوى توام مأوا شود
بيش ازين اى جان نيارم صبر كردن در برون * بر درت چون حلقه سر خواهم زدن تا وا شود
هم در امروز از وصالم شربتى در كام ريز * نيست آرام و شكيبائيم تا فردا شود
من به خود كى راه يابم سوى آن عالىجناب * هم مگر لطف تو پر گردد عنايت پا شود
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : لاجرم دانا .
( 2 ) - عنوان از اصلى .