جان و دل و دين فداش كردم * در عشق جز اين نمىتوان كرد
جز در ره وصل دوست اى فيض * ترك دل و دين نمىتوان كرد
( 378 ) عشق « 1 »
عشق آمد و عقل را بدر كرد * فرزند نگر چه با پدر كرد
بس عيب نهفته بود در عقل * عشق آمد و جمله را هنر كرد
آنها كه غم تو كرد با من * كس را نتوان از آن خبر كرد
گفتم كه كنم به صبر چاره * كارم را چاره خود بتر كرد
كى صبر كند علاج عاشق * بايد شد « 2 » و چارهاى دگر كرد
هر كو به غم تو شد گرفتار * از كشور عافيت سفر كرد
جز نقش خيال تو نگنجد * غم را بايد ز دل بدر كرد
پشت فلك از غم تو شد خم « 3 » * يا نالهء من درو اثر كرد
شرح غم عشق فيض مىگفت * يارى چو نيافت مختصر كرد
( 379 ) عشق « 4 »
كسى از عمر برخوردار باشد * كه از عشق نگارى زار باشد
هواى دلبرى ما را پسندست * دو عالم را بهل ز اغيار باشد
به غير عشق ، دل چيزى نخواهد * كه غير عشق بر دل بار باشد
خلايق جمله در خوابند الّا * دو چشم عاشقان بيدار باشد
ز كوى دوست مىآيد نسيمى * كسى يابد كه او هشيار باشد
كسى را كو ز عشقى برد بوئى * چه پرواى گل و گلزار باشد
دلى را كو بود داغى ز عشقى * كيش با لاله يا گل كار باشد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : بايد سدو .
( 3 ) - چ پ : تو خم شود ، چ ش : خم شد .
( 4 ) - عنوان از اصلى .