در بزم عشق هر كه به عيش و طرب نشست * بس جرعهها ز خون جگر دم به دم كشيد
گرچه بسى كشيد دلم از شراب عشق * از جام بود و خم و سبو بحر كم كشيد
زنهار فيض دست مدار از شراب عشق * تا آن زمان كه بحر توانى به دم كشيد
( 376 ) عشق « 1 »
عشق از دل گذشت و تا جان شد * جان هم از عشق تا به جانان « 2 » شد
كارم از كار عشق سامان يافت * دردم از درد عشق درمان شد
ره به ايمان خود نمىبردم * كفر زلف تو راه ايمان شد
هر كه چشم تو ديد مست افتاد * وانكه روى تو ديد حيران شد
هر كجا بود خاطر جمعى * در غم زلف تو پريشان شد
از وصال تو فيض بهره نيافت * عمر او جمله صرف هجران شد
روز عمرش به غصّه و غم رفت * شب او هم به آه و افغان شد
( 377 ) عشق « 3 »
دل را غمگين نمىتوان كرد * غم را تمكين نمىتوان كرد
تلخست جهان به غير عشقت * كامى شيرين نمىتوان كرد
عشق تو به جان خرند اى دوست * سودا به ازين نمىتوان كرد
ز آمد شد غير پاك كردم * دل را چركين نمىتوان كرد
دل منزل دوستست در وى * غيرى تمكين نمىتوان كرد
غم را شادى حساب كردم * جان را غمگين نمىتوان كرد
از هر كه جفا كند بريدم * با دوست چنين نمىتوان كرد
گر صبر توان ز ماه رويان * زان زهره جبين نمىتوان كرد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : تا كه جانان .
( 3 ) - عنوان از اصلى .