بهشت خلد و نعيمش كى التفات افتد * كسى كه حسن رخ دوست در نظر دارد
بهشت يك طرف و عشق يك طرف چو نهند * غلام همت آنم كه عشق بر « 1 » دارد
به سنگلاخ نگرديم همچو زاهد خشك * به بحر عشق در آئيم كان گهر دارد
نهال زهد اگر سدره گردد و طوبى * درخت عشق جمال حبيب بر دارد
ز زهد خشك ، لقاى حبيب نتوان چيد * درخت عشق بود آنكه اين ثمر دارد
درآ به حلقهء ما فيض و زهد را بگذار * كه ذوق صحبت ما لذّت دگر دارد
( 372 ) عشق « 2 »
به عشق توبه شكستيم تا دگر چه شود * دلى به عهد تو بستيم تا دگر چه شود
شديم باز گرفتار دانهء خالى * ز دام توبه بجستيم تا دگر چه شود
به يك نگاه كه كردى ز خويشتن رفتيم « 3 » * ز چشم مست تو مستيم تا دگر چه شود
گرفته ساغر مى ، ترك زاهدى كرديم * شرابخانه نشستيم تا دگر چه شود
عنان به مستى داديم تا چه پيش آيد * ز هوشيارى رستيم تا دگر چه شود
فكنده سبحه ز كف « 4 » در هواى مغبچگان * به سومنات نشستيم تا دگر چه شود
براى آنكه مگر با خداى پيونديم * ز هر دو كون گسستيم تا دگر چه شود
نبود غير دلى فيض را و آن را هم * بشست زلف تو بستيم تا دگر چه شود
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : كه باده بر .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : رفتم .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : ز دست .