بر زاهدان نخوانى غزل و قصيدهاى فيض * كه ترست شعر و زاهد همه خشك بار دارد
( 370 ) عشق « 1 »
دل من به ياد جانان ز جهان خبر ندارد * سر من به غير مستى هنرى دگر « 2 » ندارد
هنر دگر نباشد بر ما به غير مستى * نبود هنر جز آن را كه ز خود ندارد
كند آنكه عيب مستان نچشيده ذوق مستى * خودش او تمام عيبست و يكى هنر ندارد
ز ره ملامت آئى و گر از در نصيحت * چه كنى به مست عشقى كه درو اثر ندارد
تو كه زاهدى بپرهيز تو كه عابدى سحرخيز * سر من مدام مست و شب من سحر ندارد
من و باز عشق و رندى كه درين خرابهء دل * همه علم و زهد كشتيم و يكى ثمر ندارد
دل ماست شاد و خرّم به هر آنچه مىكند دوست * غم آن نمىخورد فيض كه دعا اثر ندارد
( 371 ) عشق « 3 »
غرور خشكى زهد ار دماغ تر دارد * بيا كه مستى ما نشئه دگر دارد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : هنرى ديگر .
( 3 ) - عنوان از اصلى .