ز بس نشست به بالاى يكدگر سودا * به بقعهء سر من هاىوهو نمىگنجد
سبو ز دست بنه ساقيا و خم برگير * كه قدر جرعهء ما در سبو نمىگنجد
سبو چه باشد يا خم گلوى ماست فراخ * بيار بحر مگو در گلو نمىگنجد
چو در خيال در آيى همين تو باشى تو * كه در مقام فنا ما و او نمىگنجد
چو فيض در تو فنا شد دگر چه مىخواهد * چو جاى وصل نماند آرزو نمىگنجد
( 368 )
سرم ز مستى عشق تو هاىوهو دارد * دل از خيال تو با خويش گفتگو دارد
شراب از آن يد بيضا حلال و شيرينست * طهور باد كه طعم سقاهم او دارد « 1 »
چهسان طرب نكند دل چو « 2 » ساقيش لب تست * چرا طلب نكند جان چو جان « 3 » گلو دارد
ز پاى تا سر عشاق شد گلو همگى * از آنكه ساقى جان بانگ اشربوا دارد
پياله چون طلبم چونكه ساقى مستان * خمى به دست و به دست دگر سبو دارد
بيار هر چه دهى مىخورم به دولت « 4 » تو * فراخور مى عشقت دلم گلو دارد
چه لطفهاست كه آن يار مىكند با ما * تبارك اللّه هىهى چه خلق و خو دارد
چه وسعتست « 5 » و جمال و كمال وجود و كرم * كه آسمان و زمين گفتگوى او دارد
هامش
( 1 ) - اشاره به آيهء شريفه : و سقاهم ربهم شرابا طهورا .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : بكند دل كه .
( 3 ) - عق : كه جان .
( 4 ) - عق ، چ پ ، چ ش : ز دولت .
( 5 ) - چ پ ، چ ش ، عق : چه رفعت .