در آرزوى آب حيات لب « 1 » لعلت * لبتشنه بمرديم و مكيدن نگذارند
عشّاق جگر سوختهء داغ غمت را * در حسن و جمالت نگريدن نگذارند
پرواز كند طاير جان سوى جنابت * در آرزوى وصل و رسيدن نگذارند
بيهوده پروبال معارف چه گشائيم * در ساحت عزّ تو پريدن نگذارند
قرب تو و حرمان مرا تشنهلبى گفت * نزديك لب آرند و چشيدن نگذارند
در سرّ سويداى دل و رخ ننمايد * در مردمك ديده و ديدن « 2 » نگذارند
تو در نظر و فيض ز ديدار تو محروم * غرق مى وصليم و چشيدن نگذارند
( 364 ) جمال « 3 »
در روى چو خورشيد تو ديدن نگذارند * گرد سر شمع تو پريدن نگذارند
از بدر جبين تو هلالى ننمايند * گل گل شكفد زان رخ و چيدن نگذارند
صد بار نظر افكنم آن سوى و يكى را « 4 » * آزرم و حياى « 5 » تو رسيدن نگذارند
لعل تو مگر خمر بهشتست كه كس را * زان باده درين نشئه چشيدن نگذارند
يا آب حياتست كه جز خضر خط تو * كس را به حواليش چريدن نگذارند « 6 »
تا تيغ زدى جان طلبى قاعدهء كيست * بسملشدگان را به طپيدن نگذارند
در دام تو افتاد دل فيض و مر او را * زين سلسله تا حشر رهيدن نگذارند
( 365 ) عشق « 7 »
غمى هست در دل كه گفتن ندارد * شنفتن ندارد نهفتن ندارد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : از لب .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : ديده دويدن .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : سوى و مكرّر .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : از شرم و حياى .
( 6 ) - چ پ : فاقد بيت .
( 7 ) - عنوان از اصلى .