در ره چون تو غمگسارى اگر * دل و جانم فدا شود چه شود
مرغ روحم كه طاير قدسست * زين قفس گر رها شود چه شود
چون حجاب من از منست اگر * اين من از من جدا شود چه شود
اين سبو بشكند درين دريا * بحر بىمنتها شود چه شود
فيض از هر دو كون بيگانه * با تو گر آشنا شود چه شود
( 362 ) جمال « 1 »
گر پذيرى تو ز من جان چه شود * كار بر من كنى آسان چه شود
دل ز من بردى و جان شد مشتاق * گر فداى تو شود جان چه شود
برقع از روى چو مه برگيرى * تا شوم واله و حيران چه شود
از گلستان رخ و زلف تو من * گر بچينم گل و ريحان چه شود
گر دهان را به سخن بگشايى * تا برم قند فراوان چه شود
ساقى چشم تو گر باده دهد * تا خرد مست شود زان چه شود
فكنى زان لب شيرين شورى * در نهاد شكرستان چه شود
بر لبم لب بنهى تا آبى * كشم از چشمهء حيوان چه شود
گره از زلف اگر بگشايى * تا شود خلق پريشان چه شود
سر فيض ار بودت تا از تو * شودش كار به سامان چه شود
بنوازى تو اگر مورى را * تا شود رشك سليمان چه شود
( 363 ) حق در امتناع مطلوب با كمال قرب « 2 »
صد جلوه كنى هر دم و ديدن نگذارند * گل گل شكفد زان رخ و چيدن نگذارند
در باغ جمالت گل و ريحان فراوان * يك مردم چشمى به چريدن نگذارند
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و در همه نسخهها برابر .
( 2 ) - عنوان از اصلى .