گفتى كه دشوارست كار دشوار كار خود خودى * خود را مبين حق را ببين آسان كن اين دشوار خود
از خود علم افراشتى خود را كسى پنداشتى * كس اوست تو خود ناكسى بگذر ازين پندار خود
دل را خودى بارست بارجان را خودى عارست عار * ما بيخودان وارستهايم از بار خود از عار خود
ما بار بر كس شويم بار كسان هم مىكشيم * بار دو عالم را به دوش برداشته با بار خود
نوروز و هر كس هر طرف با دلبرى و چنگ و دف * فيض و غم و شبهاى تار با نالههاى زار خود
( 358 ) عشق « 1 »
عشق به دل گاه درد گاه دوا مىدهد * جملهء امراض را عشق شفا مىدهد
گاه دوا را دهد خاصيت درد و غم * گاه دگر درد را طبع دوا مىدهد
اين صدف چشم من گاه گهر ريختن * همچو دل بحر و كان داد سخا مىدهد
هست درو بحرها موج زنان وين عجب * بحر بود در صدف عشق چها مىدهد
دم به دم اندوه و غم بر سر هم مىنهم * باز دل تنگ را وسعت جا مىدهد
حاصل ايّام عمر هر چه بود غير دوست * دين و دل و عقل و هوش كل به فنا مىدهد
هر دمى از فيض جان گيرد و بازش دهد * آنكه ستاند دگر باز چرا مىدهد
( 359 ) عشق « 2 »
دواى درد ما را يار داند * بلى احوال دل دلدار داند
ز چشمش پرس احوال دل آرى * غم بيمار را بيمار داند
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و در همه نسخهها برابر .
( 2 ) - عنوان از اصلى و در همه نسخهها برابر .