و گر از چشم او خواهى ز دل پرس * كه حال مست را هوشيار داند
دواى درد عاشق درد باشد * كه مرد عشق درمان عار داند
طبيب عاشقان هم عشق باشد * كه رنج خستگان غمخوار داند
نواى زار ما بلبل شناسد * كه حال زار را هم زار داند
نه هر دل عشق را در خورد باشد * نه هر كس شيوهء اين كار داند
ز خود بگذشتهاى چون فيض بايد * كه جز جانبازى اينجا عار داند
( 360 ) حق در احديت جمع « 1 »
همه را خود نوازد و سازد * گرچه از خود به كس نپردازد
همه او او همه است خود با خود * جاودان نرد عشق مىبازد
كسوت نو به هر زمان پوشد * مركب تاز دم به دم تازد
گاه شاهد شود كرشمه كند * گاه با شاهدان نظر بازد
گه نياز آورد به درگه خود * گاه بر خود به خويشتن نازد
گاه سوزد به قهر دلها را * گاه سازد به لطف و بنوازد
هست درمان هر دلى دردى * فيض را درد عشق مىسازد
( 361 ) حق تمنّاى فناى در توحيد « 2 »
يار اگر آشنا شود چه شود * بخت اگر يار ما شود چه شود
گر زخمخانهء مى وصلش * جرعهاى قسم ما شود چه شود
گر دل خستهء مرا اى جان * غمزهات غمزدا شود چه شود
نفسى گر برآورم با تو * تا دل از غصهء وا شود چه شود
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - عنوان از اصلى و در همه نسخهها بىتفاوت .