( 356 ) حق « 1 »
ز خويش دست بداريم « 2 » هر چه باداباد * سرى ز پوست برآريم هر چه باداباد
اگر چه تخم محبّت بلا به بار آرد * به بوم سينه بكاريم هر چه باداباد
گذر كنيم ز جان و جهان بدوست رسيم * ز پوست مغز برآريم هر چه باداباد
رهى كه ديدهوران پرخطر نشان دادند * به ديده ما بسپاريم هر چه باداباد
اگر چه گريهء ما را نمىخرند به هيچ * ز ديده اشك بباريم هر چه باداباد
اگر چه قابل رحمت نهايم از در عجز « 3 » * بر آستانش بزاريم هر چه باداباد
به قصد دشمن پنهان خويشتن دستى * ز آستين بدر آريم هر چه باداباد
كنيم محو ز خود نقش خود نگار نگار * به لوح سينه نگاريم هر چه باداباد
چو فيض بر سر خاك اوفتيم پيش از مرگ * عزاى خويش بداريم هر چه باداباد
( 357 ) حق « 4 »
عيدست و هر كس از غلط غيرى گرفته يار خود * مائيم و در خود عالمى دار خود و ديّار خود
داريم با خود گفتگو داريم در خود جستجو * خود بيدل و در خويشتن جويندهء دلدار خود
گمكردهء خويشيم ما از خلق در پيشيم ما * خود رهبر خويشيم و خود حيران شده در كار خود « 5 »
گر تو سرى دارى بيا آور سرى در كار ما « 6 » * از ما ببر تعليم كار آنگاه شو سر كار خود
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : نداريم .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : قابل عزّت نهايم از ره عجز .
( 4 ) - عنوان از اصلى .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : مصراع بيت بعد را آورده .
( 6 ) - اين مصراع در چ پ و چ ش نيست .