دل چو غم مىخورد آن به كه غم دوست خورد * عمر چون مىگذرد به كه به سامان گذرد
تا به كى وقت به لاطايل و بيهوده رود * تا به كى عمر بلا يعنى و خسران گذرد
چند اوقات شود صرف جهان فانى * نه در انديشهء آغاز و نه پايان گذرد
حيف ازين عمر گرانمايه كه هر لحظه از آن * صرف طاعات توان كرد و به عصيان گذرد
گوش دل وقف حديث تو كنم تا جان را * دم به دم از پى هم عمر فراوان گذرد « 1 »
چشم جان وقف جمال تو كنم تا دل را « 2 » * لحظه لحظه به نظر حورى و غلمان گذرد
جان و دل هر دو نثار تو كنم تا بر من * متّصل لشگر دل قافلهء جان گذرد
دل به عشق تو دهم تا رمقى در دل هست * جان براى تو دهم تا به جهان جان گذرد
هر كه در كشتى عشق آمد ازين قلزم دهر * كى دگر در دلش انديشهء طوفان گذرد
فيض دشوار شود كار چو گيرى دشوار * ور تو آسان شمرى مشكلت آسان گذرد
( 354 ) عشق « 3 »
زور بازوى يقينش رفع هر شك مىكند * هر كه او از لوح هستى خويش را حك مىكند
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : مصراع دوم بيت پس از آن كه با شماره ج مشخّص شده آورده .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : فاقد اين مصراع .
( 3 ) - عنوان از اصلى .