( 350 ) عشق « 1 »
شد تهى از عشق سر ، بىباده اين ميخانه ماند * صاحب منزل برون شد خاك و خشت خانه ماند
معنى انسان برفت و صورت انسان بهجاست * جان ز تن مى از قدح شد قالب و پيمانه ماند
سالها شد زين چمن گلبانگ عشقى برنخاست * از محبّت حرف و صوت از عاشقى افسانه ماند
عاشق حسن مجازى عقل را در عشق باخت * حسن شد سوى حقيقت او چنان « 2 » ديوانه ماند
شمع چون آگه شد از سوز دل پروانه سوخت * سوخت شمع و داغ حسرت بر دل پروانه ماند
از برم رفت آن نگار و عقل و هوش من ببرد * يادگارم زان پرى داغ ديوانه ماند
بار جان با عشق جانان برنمىتابيد دل * جان برون شد از تنم در دل غم جانانه ماند
بار هستى فيض بر گردن گرفت از بهر آن * كآشناى دوست گردد همچنان بيگانه ماند
هيچكس آگه نشد از سرّ اين بحر شگرف * سوخت بس غواص را دم در صدف دردانه ماند
( 351 )
زود از درم درآى كه تابم دگر نماند * مى در پياله كن كه شرابم دگر نماند
تا با خودم حجاب خودم از خودم بگير * رفتم چو از ميانه حجابم دگر نماند
عقلست پرده نظر اهل معرفت * عقل از سرم چو رفت نقابم دگر « 3 » نماند
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : او چنين .
( 3 ) - چ ش : نقاب دگر .