ساقى از آن نشئه تجلّى كند * عاشق بيچاره شود ناپديد
حد و نهايت « 1 » نبود عشق را * كى برسد وصف شه بىنديد « 2 »
كوش كه تا صاحب معنى شوى * فيض نسازد به تو گفت و شنيد
( 349 ) حق « 3 »
چو تو در بر من آئى اثرى ز من نماند * چو جدا شوى ز جانم رمقى به تن نماند
سخن از دلم برآيد به زبان كه با تو گويم * چو نظر كنم به سويت به زبان سخن نماند
به وطن چو بىتو باشم بودم هواى غربت * به سفر چو با تو باشم هوس وطن نماند
ز لطافت خيالت ز تجلّى جمالت * همه جان شدست اين تن ، تن من بتن نماند
بنما رهم به جايى كه همين تو باشى آنجا * غم جان و تن نباشد سر ما و من نماند
دل و جان نخواهم الّا كه دهم به خدمت تو * چو به خدمت تو آيم دل و جان من نماند
دم نزع گفت جانم ز بدن چها كشيدم * هله دوستان بشارت كه غم بدن « 4 » نماند
پس مرگ اگر به يادت نفسى ز جان برآرم * شود اخگر اين تن من بدن و كفن نماند
به زمانه يادگارى چو سخن نباشد اى فيض * برسان سخن به جايى كه دگر سخن نماند
هامش
( 1 ) - چ پ : خود چو نهايت .
( 2 ) - چ پ : بىپديد ، چ ش : بىنذير .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : كه ز غم بدن .