( 347 ) عشق « 1 »
دلى كز دلبرى ديوانه باشد * به كيش عاشقان فرزانه باشد
دلى كو از غمى باشد پريشان * كليد عيش را دندانه باشد
غم آمد مايهء شادى درين راه * خوشا آن دل كه غم را خانه باشد
نخواهم من بهشت و كوثر و حور * بهشت من غم جانانه باشد
خيالش حور و اشكم نهر كوثر * شرابم عشق و دل پيمانه باشد
چو پروازى كنم يا جاى گيرم * پروبالم غم و غم لانه باشد
غم عشقى كه پايانى ندارد * دل و جان منش كاشانه باشد
دلم جز درد و غم چيزى نخواهد * چرا خواهد مگر ديوانه باشد
مبادا غم دلى را جز دل من * كه جاى گنج در ويرانه باشد
اگر جاى دگر مسند كند غم * دلم چون استن حنّانه باشد
بر من غير غم افسون و زرقست * بر من غير عشق افسانه باشد
كسى كو را دمى بىغم سرآيد * نباشد آشنا بيگانه باشد
بهر جا هر غمى باشد مهل فيض * كه جز جان منش كاشانه باشد
( 348 ) عشق « 2 »
مژدهاى از هاتف غيبم رسيد * قفل جهان را غم ما شد كليد
گوى ز ميدان سعادت ربود * هر كه غم ما به دل و جان خريد
صاف مى عشق ننوشد مگر * آنكه ز هستيش تواند بريد
آنكه ازين باده بنوشد زند * تا به ابد نعرهء هل من مزيد « 3 »
سير نگردد به سبو يا به خم * كار وى از جام به دريا كشيد
تا چه كند در دل و در جان مرد * نشئه اين باده چو در سر دويد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و در تمام نسخهها برابر .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - اشاره به آيهء 30 سوره ق بشرح فهرست .