( 344 ) عشق « 1 »
شور عشقى كو كه دل را بر سر كار آورد * بلبل گلزار معنى را به گفتار آورد
آتشى در من زند از من بسوزد ما و من * گوش هستيهاى ما در حلقهء بار آورد
نور روى دوست عالمگير شد موسى كجاست * پيرو خاتم شود تا تاب ديدار آورد
هر كه ديدار جمال دوست را انكار كرد * جرعهاى از بادهء عشقش به اقرار آورد
مىكنم « 2 » در پرده مستى ترسم ار شورى كنم * غيرتش منصور ديگر بر سر دار آورد
مىكنم در پرده مستى تا خس خشكى مباد * در گلستان حقايق خار انكار آورد
عشق اگر در زاهدان يابد رهى از داغها * در دل چون سنگشان گلزارها بار آورد
عشق بايد تا درين افسردگان آتش زند * از نى رگهاى تنشان نالهء زار آورد
در زمين دل نهال غم نشانيدم دگر * بو كه بعد از روزگارى خرّمى بار آورد
هر كه را خواهد چشاند از غم خود جرعهاى * اين متاعى نيست كان را كس به بازار آورد
گر ببيند منكر عشّاق خورشيد رخش * موبهمويش ذره ذره در دم اقرار آورد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : مىكند .